تبليغاتX
جنت الماوی
شعر ... عکس ... متون ادبی ... خاطرات ...

 

خوابم نمي برد
 گوشم فرودگاه صداهاي بي صداست
باور نمي کني
 اما
 من پچ پچ غمين تصاوير عشق را
 محبوس و چارميخ به ديوار سال ها
 پيوسته باز مي شنوم در درون شب
 من رويش گياه و رشد نهالان
 پرواز ابرها تولد باران
 تخميرهاي سکت و جادويي زمين
 من نبض خلق را
از راه گوش مي شنوم آري
همواره من تنفس درياي زنده را
 تشخيص مي دهم
 باور نمي کني
 اما
در زير پاشنه هر در
 در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
 پي جوي و هرزه پوي
 احساس مي کنم
حتي
 از هر بلور واژه که جان مي دهد به خلق
 نان و گل و سلامت و آزادي
مي بينم آشکار
 اين پوزه هاي وحشت را
 له له زنان و هار
 آن گياه از ميان صداهاي گونه گون
 اين له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدايي ديگر
تا آستان قلبم بي تاب
نرديک مي شوند
نزديک مي شوند و خوابم نمي برد
 اينک منم مهاجم و محبوس
 لبريز آبهاي طاغي درياي سهمگين
 قرباني سگان تکاپو
مي گردم و به بازوانم مواج
هر چيز را به گردم مي گردانم
مي ترسم
 اما مي ترسانم
 دندان من از خشم به هر سو ده مي شود
آشوب مي شود دل من درد مي کشم
با صد هزار زخم که در پيکرم مراست
 دريا درون سينه من جوش مي زند
فرياد مي زنم
اي قحبگان نان به پليدي خور دروغ
 دشنام مي دهم به شما با تمام جان
قي مي کنم به روي شما از صميم فلب
 جان سفره سگان گرسنه
 تن وصله پوش زخم
چون ساحلي جدا شده دريايش از کنار
در گرگ و ميش صبح
 تابم تب آوريده و خوابم نمي برد

 

سياوش کسرائی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:37  توسط وحید قندهاری  | 

کارون چو گیسوان پریشان دختری


بر شانه های لخت زمین تاب می خورد


خورشید رفته است و نفس های داغ شب


بر سینه های پر تپش آب می خورد


دور از نگاه خیره من ساحل جنوب


افتاد مست عشق در آغوش نور ماه


شب با هزار چشم درخشان و پر زخون


سر می کشد به بستر عشاق بی گناه


نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس


هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد


مهتاب می دود که ببیند در این میان


مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد


بر آبهای ساحل شط سایه های نخل


می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب


 آوای گنگ همهمه قورباغه ها


پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب


در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است


رویای دور دست تو نزدیک می شود


بوی تو موج می زند آنجا بروی آب


 چشم تو می درخشد و تاریک می شود


بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق


بشکست و شد به دست تو زندان عشق من


در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار


ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من ...

 

 

و اینک این دستان من .... !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 15:36  توسط وحید قندهاری  | 

بوی خواب در شب گرم تابستانی در خانه و کوچه پيچيده... از کنار پنجره های نيمه باز که میگذری ، در ميان گرد و غبار داغ هوا تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.

امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمیرسد، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر میکنم.

مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.

تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 15:10  توسط وحید قندهاری  | 



با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستي که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند‌،‌يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد.



***
گفت:« بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم . ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي . ميگفتم :«‌بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »


***
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود .برود آن دور دورها .. ميگويد :‌«‌ميروم اما زود برميگردم » من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌اين براي خوردن . » و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .هر دو را خورد و خنديدم . ميدانستم دوستي من « تا » ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم .اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟!

 

من یه دوستی دارم که خیلی متنهای زیبا و دلنشینی میگه .... این هم از همون دوست عزیزه ....

امیدوارم فانیه ( spd )عزیز هر جا هست شاد و پیروز باشه ....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 14:11  توسط وحید قندهاری  | 

 

نگاه كن كه غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه سياه سركشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به كام مي كشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام ميكشد

نگاه كن

تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود

تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطر ها و نورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره ه مي كشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه كن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين كبود غرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من كجا رسيده ام

به كهكشان به بيكران به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوجها

مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان دير پا

مرا دگر رها مكن

مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب ميشود

صراحي سياه ديدگان من

به لالاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

به روي گاهواره هاي شعر من

نگاه كن

تو ميدمي و آفتاب مي شود 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 13:7  توسط وحید قندهاری  | 

مثل قاصدکی تنها و خسته

منتظر گل - بهار نشسته

قاصدک پرش شکسته

اما اینو خوب میدونه

که دیگه تو این دوره زمونه

آدمی پیدا نمیشه تا دوای درد اون شه

اما قاصدک هنوزم

منتظر چشاش به باغه

تا بشه بهار دوباره

قاصدک اینو میدونه

تنها چاره گل بهاره

--- سلام ...

عیدتون مبارک ... البته پیشاپیش ...

امیدوارم تو سال جدید همه چیز بر وفق مرادتون باشه ...

سعی کنیم بهتر از امسال باشیم ... البته تو حرف ساده به نظر میاد .

به هر حال امیدوارم سال خوشی پیش رو داشته باشید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 21:58  توسط وحید قندهاری  | 

مثل پروانه ای در مشت ، چه آسون ميشه ما رو کشت ....

خيلی وقته از ياد همه رفتم و حتی اسممو کسی به خاطر نداره ، درست مثل يه سايه زير پای آدما !

اين روزا ترس از آدما اينقدر زود بهم چيره میشه که حتی از فرشته هم ناميدم و خيال نميکنم چيزی از من به ياد داشته باشه !

اميدوارم لااقل تو به ياد بياری فرزندت رو ، هر چند که اين روزا اينقدر غريبم که خودمم نشوني مو گم کردم !

امشب دستم از تمام دنيا کوتاست و جز دامان خيالت راه گريزی به دل اين شب سياه نمي بينم . ببخش اگر سردی هق هق و بلور يخی اشکام گرمای وجودت رو به يخبندون ميکشونه و تو رو از فرزندت ناميد ميکنه ! ببخش .

جز تو پناهی نمونده ، نه از نرمی خواب آسوده خبری هست ؛ نه از شيرينی روياها !

 مادر خسته ام ؛ خسته از انتظار ، خسته از تکرار روزهای زرد پائيزی و ديدن آدم نمايای سنگی ، خسته ام از چشم به در بودن بی حاصل .

خسته ام ؛ او نقدر که حتی چشمام به هم نميان و مادام انتظار رسيدنت رو می کشم !

گفته بودی : هرگاه از اين دنيا و آدماش دل کندم به دنبالم خواهی اومد !!! اما ...

شايد قول تو هم مثل حرف اونا باد هوا بود ومن فقط بازيچه ای بودم در دست زمان ، شايد خواهان اين حقير دلتنگ نيستی ؟

و يا شايد هنوز وقت رفتن نيست . يعنی دنيا از اين هم سياهتر ميشه ؟! بخدا سير سيرم . به خودت قسم ...

کاش هيچ وقت زمستانی نمي بود . کاش هيچ وقت زمستان چله ای نميداشت . و ای کاش هيچ وقت بی ستاره ای به دنيا پا نمي گذاشت .

کاش ميان اين همه اعداد و ارقام ، سيزده ای نداشتيم ؛ به کجای دنيا بر ميخورد ؟

کاش و ای کاش و ای کاش ...

راستی نکنه ازمن دلگيری ؟ نکنه از تصميم و از خودگذشتگيت پشيمان و نادمی . من که از تو دلگيرم . من که از تصميمت غمگينم .

دوست دارم امشب تنها با ياد تو چشم به خواب ببندم . ميخوام تنها تو باشی و من . حرفها دارم از اين دل ديوانه و صد تکه .

مادر آغوش باز کن ، پسرت ترانه دلتنگی را سر داده . بدون ديدار روی ماهت خوابش ناتمام است و شوقی به بيداری ندارد .

زنی که از وقت خودش ديــــرتر به دنيا می آمد

دامانش پر از کودکان بنفشه بود ...

پی گهواره های ممنوع سياه

يک سرباز پستانک به دهان

فردا را دور میزد ...

در يک ميدان خلوت ساعتی شماطه دار

زنگهای سربی مينواختند ...

و پرنده ها برای خدايان فلزيشان

کو کو مي خواندند .

زنی که از وقت خودش زودتـــــــــر از دنيا رفت

دامانش را از کودکان بنفشه تکاند ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 12:37  توسط وحید قندهاری  | 

دستهای کوچک و ظريفش را آهسته روی کاغذ زمخت بريل می کشيد.

ناگاه انگشتهايش روی کلمه آبی ايستاد ...

در ذهنش اين سئوال پيش آمد.

آبی يعنی چه ؟

صدا زد مادر ... مادر

مادر خودش را به فرزند رساند و او را در آغوش گرفت.

- چيه عزيزم ؟

مادر آبی يعنی چه ؟

اشک در چشمهای مادر حلقه زد آه خدايا کسی که از اول عمرش هيچ رنگی را نديده چگونه

می تواند مفهوم آبی را درک کند؟

مادر دست کودک را روی صورتش گذاشت و گفت آبی يعنی اين .

کودک صورت مادرش را با انگشتهايش لمس می کرد ....

صورت مادر آبی آبی بود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1383ساعت 13:14  توسط وحید قندهاری  | 

آيا مرگ من فرهاد را به مهماني غمها خواهد برد ؟؟
وزماني كه ستاره ديگر ستاره نيست
براي مرگ ستاره خواهد گريست؟؟
آيا اگر صداي گرم شيرين او را به شيريني شيرين ترغيب نميكرد باز فرهاد ميماند ؟؟
وآيا
آياكسي نيست تا فرهاد را گويد شيرين فرهاد ميخواهد نه تصوير حك شده اش را بر روي كوههاي دور؟؟
وآيا كسي را ياراي شيرين شدن دوباره هست جز من كه تصوير حك شده فرهادم را از دور ميپرستم ؟؟
آه اگر فرهاد ،فرهاد بود
اين فرجام، بهترين فرجام بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 14:37  توسط وحید قندهاری  |